سلام
اول یه تبریک به مناسبت روز ولادت حضرت معصومه (علیها السلام) و به خودم و به همه ی دخترای گل تموم دنیا . دخترا روزتون مبارک![]()
دوم یه عذر خواهی بابت تاخیرم![]()
سوم دلتون بسوزه
منو روز دختر برج میلاد دعوت کردن
ولی من که نرفتم ![]()
![]()
چهارم هفته آخر ماه رمضون بابام دوتا کفتر مینیاتوری خرید که الان شدن ۴ تا الان که نه یه هفته ای می شه که بچه هاشون دنیا اومدن ان قدر با نمکن ![]()
پنجم اینکه به وعدم عمل کردم و تفسیر یکی از آیه ی های قرآنو پیدا کردم با چندین هزار سختی و بد بختی البت بعدا راحت شدم چون سایتی پیدا کردم که کارمو راحت کرد تبیان
ششم جریان از این قراره که هر دو هفته یک بار یکی زحمت بکشه و تفسیر یکی از آیه های قرآنو در آره هر آیه ی ای که دوست داره بعد بچه ها رو برای خوندش دعوت کنه منتها باید به من اسماتونو بدین من یه جدول مث جدول زیر در میارمو و اسماتونو می نویسم تا یه دفعه دو نفر تو یه هفته اسم ندن اوکی ؟؟؟؟
هفتم تو رو خدا همدیگرو دعا کنیم باور کنیم گره های خودمونم باز میشه اگه نشد بفرمایید وبلاگ منو کچل کنید ![]()
هشتم تفسیر آیه توی ادامه مطلبه امیدوارم بخونید چون بابام دراومد تا تونستم تفسیر آیه رو پیدا کنم باشه ؟؟ جون من ![]()
نهم بفرمایید اینم از جدول
دهم التماس دعا
یا علی
|
شماره |
تاریخ |
نام |
نام سوره و آیه مورد نظر |
|
1 |
۳۰/7/88 |
|
سوره : آل عمران آیه : 173 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ادامه مطلب
سلام بچه ها از تاخیرم عذر خواهی می کنم و از اینکه این داستان
ان قدر طول کشید .
ان قدر مشکلات برام پیش اومدو کار های دیگه که نتوستم به وبلاگ
برسم منو ببخشید .
از صبر و حوصله ی شما هم تشکر می کنم .
راستی اپ بعدی من انشاءالله تفسیر یکی از آیه های قرآنه که
در راستای همون طرح هایی که ماه
مبارک براتون گفتم توی آپ بعدی توضیحات بیشتری می دم .
خلاصه هدی خیلی خوشحال شد که تونست یه امضا دیگه رم بگیره و با تمام سرعت با زبون روزه به
سمت ساختمان قزوینی دوید و خودشو به طبقه دوم رسوند.
دانشگاه الزهرا(س)/ساختمان شهیده قزوینی/طبقه دوم/نقل و انتقالات/خانوم پروانه
هدی نفس زنان : سلام خانوم پروانه .امضا ها رو گرفتم و دکتر ساسانی هم گفتن نیازی به
گرفتن امضا از دکتر اردو خانی نیست . حالا چی کار کنم ؟
خانوم پروانه : بیرون صبر کن تا صدات کنم .
همین که بیرون می ره آزی و مریمو می بینه که دارن به سمتش میان . سلام علیک می کنه
و می گه : شما چرا اومدید ؟
مریم : آخه من به جا 20 تا واحد 10 تا بر داشتم قلبم داره میاد تو دهنم نمی دونم باید چی کار
کنم گفتن باید یای اینجا . دفتر خانوم پروانه همینه دیگه آره ؟
هدی : آره . راستی مریم ایشون مامانم هستم .
مریم : ا ببخشید سلام نشناختمتون ببخشید . خوب هستید ؟
مامان هدی : سلام خیلی ممنون .شما چطوری .
آزی : سلام
مامان هدی : سلام . خوبید ؟ خواهرتون خوب هستند ؟
آزی : خیلی ممنون . متشکر .
هدی : راستی مریم عقد کردین ؟
مریم : آره ، نیمه شعبان عقدمون بود . جات خالی .
هدی : ایشالا به سلامتی . ایشالا هم خوشبخت شی هم عاقبت به خیر .
مریم : ایشالا عروسی تو .
هدی : برو بابا کی میاد مارو بگیره . والا .
مریم و آزی : هه هه هه هه
بالاخره بعد از گذشت یه ربع خانوم پروانه هدی رو صدا زد و گفت :بیا این برگه ها رو بر دار و ببر
دانشکده الهیات . دیگه تمو م شد .
هدی : چشم . خیلی ممنونم خانوم پروانه
هدی خوشحال و خندون با مامان هدی به سمت دانشکده الهیات می ره .
دانشگاه الزهرا(س)/ساختمان خوارزمی/طبقه سوم/دانشکده الهیات/دفتر ( مسئول اموزش کل
علوم قرآن حدیث )/خانوم صبحی
هدی :سلام خانوم .بالاخره تموم شد تموم امضاها رو گرفتم حالا برای مرخصی باید چی کار کنم ؟
خانوم صبحی : سلام خب باید اول این برگه رو پر کنی بعد بری دنبال امضاهاش .
هدی : چی دوباره باید دنبال امضا برم .
خانومصبحی : خانوم بدو من وقت ندارم .
هدی : چشم الان .
خلاصه هدی برگه رو پر می کنه و اونو برای گرفتن امضاهای مختلف می بره و تموم امضاها رو
می گیره . اما به خودش قول می ده دیگه تو عمرش دست به این جور کارا نزنه اما بلافاصله با
خودش می گه : مگه میشه ؟؟؟؟!!!
التماس دعا
یا علی
![]()
سلام دوستان![]()
قسمت مشاوره وبلاگ فعال شد . برای مشاهده به قسمت پیوند های روزانه مراجعه کنید .![]()
سلام با عرض پوزش تا جمعه شب مسافرتیم و نیستم ببخشید اگه وقت نشد جواب کامنتاتونو بدم
التماس دعا
یا علی![]()
خانوم جلالی : حالا واقعاً علاقه هم داری ؟؟
هدی تو دلش : ( بیا ، ببین خدا آدمو به چه کارایی که وا نمی دارن ؟ الهی ذلیل شم همه راحت شن
ببین بابا منو به چه کارایی وا نمی داری . حالا همش باید چاخان بگم )
هدی : بلـــــــــــــــــــــه ( دروغ تو روز روشن ، اون لحظه انگار دونه دونه سیخ داغ تو بدن من می کردن
ای بابا از دست تو ) . آخه تو دبیرستانم همین رشته رو می خوندم ، مامانمم که لیسانس الهیاته ،
بابامم که مشتاق ، خودم که دیگه نگو !!
خانوم جلالی : باشه ، ولی من باید تو جلسه مطرح کنم ف نمی تونم خودم تنهایی تصمیم بگیرم
( آره جون خودتون )
هدی : خب ، باشه اما این جلسه کی تشکیل می شه ؟
خانوم جلالی : هیژدهم .
هدی : هیژدهم ؟؟؟؟!! اما آخه اون روز ، روز انتخاب واحده ؟؟ ( آخه رحم اله سن بالام )
هدی تو رویاش فک می کنه که ایشون هم تو دلش به هدی می که : رحمی یخدی ، منو سنن !!
( می بینین ماشالا تو زبون ترکی هم پیشرفت داشتم ! )
خانوم جلالی : خب باشه چه عیبی داره ؟
هدی : آخه انتخاب واحد جا می مونم ؟!
خانوم جلالی : نترس ، کاری نداری یا همون هیژدهم انتخاب واحد کن منتها ادبیات فارسی یا بذار
بیست و یکم روز تاخیری ها و موارد خاصی ها با اونا انتخاب واحد کن .
هدی : حالا نظر شما چیه ؟
خانوم جلالی : به نظر بیست و یکم انتخاب واحد کنی بهتره .
هدی : باشه خیلی ممنون . پس ما چارشنبه ساعت چند مزاحمتون شیم ؟
خانوم جلالی : ساعت 30 : 9 منتظرتون هستم .
هدی : خیلی ممنون و متشکر . خدافظتون .
خانوم جلالی : وایسا صبر کن . کارنامتو باید بهم بدی . نمرهاتو ببینم .
هدی : خب آخه از کجا بیارم ؟
خانوم جلالی : از کارشناس رشتتون بگیر
هدی : چشم . الان میام .
هدی و مامانش با زبون روزه دوباره با دوی ماراتن خودشونو به دانشکده ی ادبیات می رسونن .
دانشکده ادبیات / طبقه اول / دفتر خانوم مهوش رجبی ( کارشناس رشته ادبیات فارسی )
هدی : سلام خانوم رجبی ، خوب هستید ؟ ببخشید خانوم جلالی مدیر گروه علوم قرآن و حدیث
گفتن بیام از شما کارنامه ی این دو ترممو بگیرم و ببرم براشون .
خانوم رجبی : سلام ، خب خودت برو از سایت بگیر این کار کار من نیست سایتم باز نبود برو پیش
خانوم پروانه ، این کارا کار من نیست . ( کفر هدی در میاد با خودش می گه : آخه تو که می تونی
این کارو سر نیم دقیقه انجام بدی آخه چرا آدمو اسیر می کنی ؟ آخه یه کار کنین آدم با زبون روزه
دهنش به حرفای بد باز نشه ، والا )
هدی : باشه ، چشم . خیلی ممنون . خدافظ .
خانوم رجبی : به سلامت ، خدافظ .
هدی می ره طبقه سوم سایت اما سایت بستس دوباره باید می ره دفتر خانوم پروانه و با هزار
عز و جز بالاخره کپی کارنامشو می گیره و اونو به خانوم جلالی می ده و با مامان هدی بر می گردن
خونه .
4شنبه/دانشگاه الزهرا (س)/ساختمان خوارزمی/طبقه سوم/دانشکده الهیات/دفتر خانوم جلالی/
ساعت30 : 9صبح
هدی در میزنه و کسی درو باز نمی کنه و متوجه میشه ایشون هنوز تشریف فرما نشدن . تو
دفتر خانوم صبحی کارشناس علوم قرآن و حدیث منتظر ایشون می شن که تازه ساعت 15 : 10
تشریف فرما می شن و ازه جلسه تشکیل می دن و خانوم جلالی هدی رو به دفترش می بره و
به بقیه نشون می ده بعد به هدی می گه بره بیرون . بعد از 5 دقیقه با برگه ی امضا شده بیرون
میاد منتها ، یه مشکلی وجود داشت اونم مرخصی اجباری بود ایشون زیر برگه من نوشته بودن :
به شرطی با تغییر رشته ی ایشان موافقت می شود که از بهمن 88 با ورودی های جدید بیایند .
و این یک ترم را مرخصی بگیرند .
هدی از جهتی خوشحال می شه و از جهتی ناراحت . خوشحاله چون از تعطیلی خوشش میاد
ناراحته چون یه ترم از دوستاش عقب می مونه .
اما چاره ای نبود . باید چاله رو تا ته می کند .
بعد از کلی خوشحالی به خاطر گرفتن دومین امضا ، در حالی که به طرف ساختمون شهیده
قزوینی می رفتند هزار تا نذر و نیاز کردند که گرفتن امضاهای دیگه ان قدر دویدن نداشته باشه .
( اما مگه میشه ! اگه بشه حتما باید جز عجایب 8 گانه جهان تو کتاب گینس ثبت شه )
ساختمان شهیده قزوینی / طبقه دوم/ اتاق 214 / دفتر آقای دکتر ساسانی
هدی : سلام خانوم ، بخشید آقای دکتر تشریف دارن ؟
منشی : سلام ، نه ، کارتون چیه ؟؟
هدی : برای تغییر رشته ام امضا می خواستم .
منشی : اول برو اتاق بقل خانوم زمرد پوش امضا کنه بعد .
هدی : باشه ، چشم .
هدی : سلام ، ببخشید ، گفتن شما باید اول این جا رو امضا کنید .
خانوم زمرد پوش : بده برگتو ببینم .
هدی : بفرمایید .
خانوم زمرد پوش : ( در حالی که به طرز فجیعی عینکش رو بر چشمانش می گذاشت نگاه عمیقی
کرد و گفت : یادت باشه حتما باید مرخصی بگیری ها .
هدی : چشم ، حتماً .
خانوم زمرد پوش برگه رو امضا می کنه و دست هدی می ده ، هدی هم اونو به دفتر دکتر ساسانی
می بره و می گه : خب ، الان باید چی کار کنم ؟
منشی : باید صبر کنی دکتر بیاین دکتر جلسه دارن . دفتر خانوم ایزدی .
هدی : باشه خیلی ممنون .
هدی می ره بیرون و پیش مامان هدی میشینه و می گه : حالا حالا ها اینجاییم .
مامان هدی گفت : هدی ، حالا کجا جلسه داره ؟
هدی : دفتر خانوم ایزدی .
مامان هدی : خب پاشو بریم اون جا یه مقدار که عز و جز کنیم درست میشه تو پاشو .
هدی : بد فکری ما بذار بپرسم دکتر چه شکلیه یه وقت اشتباه نگیریم !
هدی می ره تو اتاق و از منشی می پرسه : ببخشید جناب دکتر چه شکلی هستند ؟
منشی عصبی می شه و می گه : ببخشید ؟ برای چی این سوالو پرسیدین ؟ ( انگار که هدی
هووشه ! )بعد دوباره تا هدی جواب نداده می گه : یه لحظه این جا وایسید تا من بیام .
هدی هم که می بینه هوا پسه زود با مامن هدی در می رن و می رن ساختمون مرکزی .
ساختمان مرکزی / طبقه دوم / دفتر خانوم ایزدی
هدی : سلام خانوم شهبازی ، ببخشید مزاحمتون شدیم دکتر ساسانی این جا هستند ؟
خانوم شهبازی : سلام ، آره ولی الان تو جلسن .
بالاخره هدی با تلاش و کوشش فراوان این خانوم رو برای رفتن به درون جلسه و گرفتن امضا از دکتر
ساسانی متقاعد می کنه و دکتر هم به شرط گرفتن مرخصی امضا می ده . و می گه دیگه لازم هم
نیست از دکتر اردو خانی امضا بگیرید . برید به بقیه ی کار هاتون برسید .
پایان قسمت سوم
ادامه دارد ...
سلام اسم چند نفرو مخصوص واسه دعا می گم :
اول دو تا حسین آقا ی گل گلاب داریم
دوم هم کنکوری هامون بچه های سوم ریاضی خصوصاْ
عایشه دوست گلم ٬ زهرا و شادی
در آخرم اگه دوست داشتید منم دعا کنید اگه خدا بخواد و صلاح
بدونه قرار اتفاق های خوبی بیفته
هدی هم یک فرم از توی این کمد برداشت و پر کرد و اونو به خانوم پروانه داد . خانوم پروانه بعد از انداختن
نگاهی فیلسوفانه به این برگه گفت :
خب حالا بیا از تو این دفتر چه کد رشته یی که می خواهی بری رو در آر و به من بده . هدی هم دفترچه
رو ورداشت و کد رشته ی علوم قرآن و حدیث دانشگاه الزهرا (س) (شبانه 3028) (روزانه 1037) رو در آورد
و به پروانه خانوم داد . ایشون هم نگاهی به کارنامه ی محرمانه ی هدی انداخت و گفت : روزانه که نمی
شه بری اما کد شبانه شم آوردی . خب باید این نامه رو ببری دفتر دکتر ساسانی ، اتاق 214 برات امضا
کنه و بعد خودشون می فرستن دانشکدتونو و مضاشونو می گیرن . منتها الان چون هفته ی آخر کاری
ماس شما برو و هفته دوم مرداد ( تو اون ظل گرما ) پاشو بیا .
هدی : چشم . خیلی ممنون از لطفتون ( هدی خیلی خودشو کنترل کرد تا چیزی به این پروانه خانوم
نگه چون می دونست فعلاً کارش اینجا لنگه )
اتاق 214 / دفتر دکتر ساسانی / مدیر گروه آموزشی دانشگاه
هدی : سلام ببخشید دفتر دکتر ساسانی همین جاست دیگه ؟؟ ( آخه یکی نیست بگه چو دانی و
پرسی سوالت خطاست والا ! )
منشی دفتر : بله خانوم . کاری داشتید ؟
هدی : بله برای تغییر رشته مزاحم شده بودم .
منشی : ( الان حتما تو دلش می گه خب لطفا ً مزاحم نشین ! ) شما برگه تونو بذارید همین جا ما
کارا رو درست می کنیم شما بعدا ( این بعدا که گفتی یعنی کی ؟؟؟ ) تشریف بیارید .
هدی : خیلی ممنون ، متشکر . خدافظ .
منشی : خواهش می کنم . خدافظ
هدی در حالی که داره راهرو رو به سمت پله ها میاد پایین تو دلش می گه : آخیش راحت شدیما .
خدا جون دستت درد نکنه . ممنونتیم . آخیش .
هفته دوم مرداد ماه / ساختمان شهیده قزوینی / طبقه دوم /واحد نقل و انتقالات / خانوم پروانه
هدی که نفس نفس زنان خودش رو به اینجا رسونده با نفس های بریده می گه : سلام من هدیه
یوسفی هستم که برای کار تغییر رشته ام اومدم گفته بودید الان مزاحمتون شم .
خانوم پروانه که چشاش از شدت تعجب از حدقه ش دو متر اون ور تر زده گفت : وا ؟؟؟ من گفتم ؟؟
کی گفتم ؟؟ یکم دیر اقدام نکردی ؟؟ آخه زمان تغییر رشته تموم شده .
هدی داره از عصبانیت منفجر میشه اما مجبوره که کمال خونسردی خودشو حفظ کنه و می گه :
خب یعنی من باید الان چی کار کنم ؟؟؟
خانوم پروانه : ااااااا خب حالا شاید بشه واست کاری کرد صبر کن ! ( ان قدر از این رییس بازیا بدم
میاد همش کلاس می زارن والا ! )
بعد از لای پرونده هاش پرونده ی هدی رو پیدا می کنه و در حالی که می ده دستش می گه : باید
این پرونده ها رو علاوه بر پر کردن این فرم ببری از مدیر گروه ادبیات و علوم قرآن و حدیث و مدیر گروه
آموزشی دانشگاه و معاون آموزشی دانشگاه امضا بگیری . منتها اونا امروز نیستن فک نکنمم که
تا 10 شهریور بیان . شما برو اون موقع تشریف بیار .
مغز هدی داشت داغون می شد . با شنیدن این حرف فقط دوست داشت با کله ی این زنه کله پاچه
درست کنه و به خورد بچه هاش و کسایی که ازش تنفر دارن و کسایی که مث زمین دور ایشون صد
بار گردیدند بده . ولی حیف که مسلمونه و قتلم ... بله اگه ترس از خدا نبود حتماً تا حالا هدی مث
مرغ خفه ش کرده بودو نفله شده بود .
10 شهریور / خانه / ساعت11
هدی در حال گرفتن شماره (118)
118 : پاسخگوی 448 بفرمایید . الو ؟ بفرمایید ؟
هدی : الو ؟ سلام علیکم ، ببخشید شماره دانشگاه الزهرا (س) رو می خواستم .
118 : لطفاً یادداشت کنید . . . . . . 8 8
هدی فوراً با دانشگاه تماس می گیره .
روابط عمومی دانشگاه : با سلام . شما با دانشگاه الزهرا (س) تماس گرفتید لطفاً تلفن خود را در
حالت * قرار داده و شماره ی داخلی مورد نظر خود را بگیرید در غیر این صورت منتظر پاسخگویی
اپراتور باشید .
هدی صبر می کنه تا بالاخره یکی گوشی و بر می داره و می گه : بفرمایید ؟
هدی : سلام ، ببخشید با قسمت نقل و انتقالات ، خانوم پروانه کار داشتم .
اپراتور : یه چند لحظه صبر کنید .
خانم پروانه : بله ؟
هدی : سلام علیکم ، ببخشید من یوسفی هستم ، برای تغییر رشته قبلاً چند بار مزاحمتون شده
بودم اما کارم تموم نشد گفتید 10 تیر مزاحمتون بشم . می خواستم بدونم شما تا کی هستید و
من کی مزاحمتون بشم ؟
خانوم پروانه : سلام ، ما هستیم . شما فردا بیا اما یکم دیر نیست ؟؟؟!!
هدی : ببخشید آخه خودتون گفتید .
خانوم پروانه : خب حالا باشه بیا ببینم چی کار می تونم بکنم .
هدی : خیلی ممنون ، لطف کردید ( منت سر ما گذاشتین یه کلمه جواب دادین ) خدافظ
11 تیر / دانشگاه الزهرا (س) / ساختمان شهیده قزوینی / طبقه دوم / واحد نقل و انتقالات /
خانوم پروانه / ساعت 9 صبح
هدی که با مامانش با زبون روزه اومده بودن وقتی می رسن دفتر خانوم پروانه انگار دنیا رو بهشون
دادن (آخه اونا فک می کردن دیگه تموم شده رفته )
هدی : سلام خانوم پروانه . من یوسفی هستم دیروز تلفنی با هم صحبت کردیم . گفتید امروز
مزاحم شیم . برا تغییر رشته .
خانوم پروانه از زیر عینکش نگاه مخوفی به هدی کرد و گفت : سلام . آهان تویی . خب امضاهای
اون برگه رو گرفتی ؟
هدی : نه !
خانوم پروانه : خب برو بگیر دیگه . بعد بیا پیش من .
هدی : باشه . خیلی ممنون
هدی از اتاق ایشون بیرون میاد و به مامانش می گه : بیا مامان کارمون دراومد . بریم از رؤسا
امضا بگیریم .
مامان هدی : بریم
دانشکده ادبیات / طبقه سوم / دفتر آقای دکتر مهماندوست / ساعت 15 : 9
هدی : سلام ببخشید جناب دکتر هستند ؟
خانوم صفری : سلام . بفرمایید . کارتون چیه ؟
هدی : یه امضا می خواستم برا تغییر رشته .
خانوم صفری : دکتر نیستن ولی میان چون 11 جلسه دارن . منتظرشون باشین .
هدی و مامانش به یکی از کلاس ها می رن و منتظر می شن .
ساعت 10
هدی می ره و از خانوم صفری می پرسه : ببخشید هنوز نیومدن ؟
خانوم صفری : نه دخترم .
هدی : ممنون
هدی که غم عالم رو دلش ور قلمبیده با خودش می گه : حالا خوبه ما پارتی داریم و ان قدر باید
دور همه بچرخیم مگر نه که ... بی چاره اون که پارتی نداره بد بخته . حالا معلوم نیست باید تا
کی منتظر باشیم . تازه این اولین امضائه . خدا رحم کنه . تازه اگه گیر بده چی . ای خدا یا غیاث
المستغیثین خودت به دادمون برس . فدات . می دونی که ما هممون محتاج خودتیم و بس . باشه ؟
ساعت 30 : 10
هدی دوباره به دفتر آقای دکتر مراجعه می کنه اما خبری از دکتر نیست بعد از التماس های
شدید به خانوم صفری ایشون با آقای دکتر تماس می گیرن و آقای دکتر می گن تو راهن و الان
می رسن . هدی و مامانشم از ترس اینکه مبادا دکتر بره تو جلسه و نشه گیرش آورد ، به
طبقه ی اول می رن و دم دانشکده ادبیات منتظر جناب دکتر می شن . تا بالاخره دکتر 10 دقیقه
به 11 تشریف میارنو هدی و مامانش به طرفش می دوئن جوری که دکتر بی چاره هول می کنه
اینا کین دیگه ؟ البته تو دلش .
هدی می گه : سلام آقای دکتر ما از 15 : 9 منتظرتون بودیم . ببخشید یه امضا می خواستیم .
دکتر مهماندوست عینکشو در میاره و با دقت تمام به برگه نگاهی می اندازه و می گه : این کار
باید تو انجمن مطرح شه .
هدی یه لحظه کپ می کنه اما دکتر می گه باشه و نیازی به این کار نیست و راحت امضا می کنه .
وقتی دکتر برگه رو دست هدی می ده هدی می دوئه و می ره بیرون از دانشکده و می پره بالا و
می گه هورا ! بالاخره گرفتم . من امضا گرفتم ! خدا جون متشکرم . دمت گرم . خیلی باحالی .
بعد با مامان هدی می رن ساختمون خوارزمی برای امضای بعدی .
ساختمون خوارزمی / طبقه سوم / دانشکده الهیات / ساعت 11
هدی و مامانش تو اتاقا پرس و جو می کنن اما هدی جای اینکه بگه با مدیر گروه علوم قرآن و
حدیث کار داره ، می گه با مدیر گروه معارف کار داره و می ره طبقه ی هفتم اما اونجا معلوم میشه
که همون طبقه ی سومه و دوباره بر گرده و می گن : برو انتهای راهرو اتاق شیشه ای . خانم
دکتر جلالی .
هدی و مامانش بعد از گذروندن 1000خوان رستم می رسن به اتاق شیشه ای و در می زنن و
می رن تو اما کسی تو اتاق نبود با ناراحتی بر می گردن که خانومی رو می بینن که بهشون
می گه : بفرمایید ؟ کاری داشتید ؟
هدی : سلام علیکم . ببخشید با خانوم جلالی کار داشتیم .
خانوم جلالی : خودم هستم . کارتون ؟
هدی : برا تغییر رشته مزاحمتون شدم . رشتم ادبیات فارسی بوده می خوام بیام علوم قرآن و حدیث .
پایان قسمت دوم
ادامه دارد ...
شهادت
حضرت امیر المومنین امام علی علیه السلام
رو
بر شما دوستان گل تسلیت عرض می کنم
موضوع حقیقت محضه اما ممکنه جاهایی غلو کرده باشم
بازیگران :
هدی ، بابا هدی ، مامان هدی ، داداش هدی ، بابایی هدی ، زن بابایی ( فروغ خانوم ) ،
دوستان هدی ( مریم و آزاده ) ، خانوم پروانه ( مسئول نقل و انتقالات ) ، آقای دکتر فرهاد
ساسانی ( مسئول آموزش کل دانشگاه ) ، آقای دکتر اردو خانی ( معاونت کل دانشگاه ) ،
خانوم رجبی (مسئول آموزش دانشکده ادبیات ) ، آقای دکتر مهماندوست ( مدیر گروه ادبیات
فارسی ) ، خانوم دکتر سهیلا جلالی کندری ( مدیر گروه علوم قرآن حدیث ) ، خانوم صبحی
( مسئول اموزش کل علوم قرآن حدیث ) ، خانوم ایزدی ( مسئول کمیسیون موارد خاص ) ،
خانوم حسینی ( مسئول برنامه های فرهنگی دانشگاه ) ، خانوم شهبازی ( منشی دفتر
خانوم ایزدی ) ، خانوم زمرد پوش ( خودمم نفهمیدم چی کاره س ! ) و ... که خودتون وسط
فیلمنامه باهاشون آشنا می شین .
سال 87 /هفته ی دوم مرداد /ماه اعلام نتایج اولیه کنکور
مامان هدی هدی رو ساعت اا صبح بیدار می کنه و می گه : هدی هدی هدی ، پاشو ، نتایج
کنکورو گفتن پاشو .
هدی مثه جت از جاش می پره . فقط نزدیک بود با مخ بره تو دیوار می گه : آخه ننه این وضعه
صدا کردنه خب درست صدام کن آخر یه روز زهره می ترکه از دستتون راحت می شم !
حالا بگو چی شده ؟
مامان هدی در حالی که از کنار تخت هدی بلند می شه و یواش یواش خودشو به هدی
می رسونه و دستش رو تو موهای هدی می کنه می گه : بابا نتایج کنکورو اعلام کردن بدو ز
نگ به بابات بزن ببین رتبه ات چند شده ؟
هدی که برق از چشماش مث فنر داشت بیرون می زد با تمام صدایی که در حنجره داشت
جیغ زد و گفت : راست می گی نتایجو اعلام کردن ؟ تلفن کو ؟ تلفن ؟ تلفنو بده من ؟
مامان هدی تلفنو به هدی می ده و می گه : بیا
هدی سریع تلفنو از دست مامانش می قاپه و می گه : دستت درد نکنه
هدی هول شده و قلبش مثه گلوله داغ تو سینش قل قل می خوره : وای شماره ی بابا
چند بود ؟ . . . . . . . 8 8
تلفن دوبار بوق می خوره و بابا هدی تلفنو بر می داره و می گه : الو بفرمایین ؟
هدی : الو ، سلام بابا ، سریع برو تو سایت سنجش رتبه مو ببین .
بابا در کمال خونسردی : سلام ، خب آدرس سایت سنجش چی بود ؟ www.san خب بقیشو
نمی خواد این بالا هستش ، صبر کن تا باز کنه ( سرعت اینترنت ، 52 ) .
دل هدی مث سماور در حال جوش آوردنه و اون لحظه اصلاً صبر حالیش نمی شه .
بابا هدی : خب باز شد حالا کجا باید بریم ؟ آهان پیداش کردم ، صبر کن .
مگه هدی صبر حالیش می شه داره از دلشوره پس می افته .
بابا هدی : خب اسم و فامیلو زدم سال تولد زدم شماره شناسنامه تو یه بار دیگه بگو .
هدی : . . . . . . . 1 0 0
قلب هدی داره از سینش پرتاب میشه . دائم داره خدا خدا می کنه ، صلوات می فرسته ،
چشاشو بسته و گوشاشو به دهن بابا داده :
بابا هدی :
خب باز شد . اما اینجا کلی عدده کدومو بخونم ؟
هدی در حال مرگ : بابا نوشته رتبه کل اونو بخون .
بابا هدی : 36
هدی تو دلش : ( وا خاک بر سرت هدی بی چاره شدی 36000 )
بابا هدی : 71
هدی که در انتظار شنیدن بقیه شه چشاشو باز می کنه و می گه : خب بقیش ؟
بابا هدی : بقیه نداره .
هدی تازه فهمیده بود 3 هزار شده ، مث مرغ که پرواز بلد نیست ، به هوا می رفت و دوباره
به زمین میومد و می گفت : وای . هورا . 3 هزار شدم . آخ جون . خدا شکرت خداجون ممنونتم .
بعد که صحبتش با بابا تموم شد تلفنو قطع کرد و رو میز گذاشت و سجده کرد و گفت : خدا
جون شکرت . من که میدونم همش لطف خودته . خیلی کریمی دمت گرم . خیلی باحالی
. خیلی .
یک هفته بعد :
ساعت 2 ظهر
باباهدی به سمت اتاق هدی می ره و به هدی می گه : برگه انتخاب رشتتو بده .
هدی دنبال برگه ها می گرده و اونو به بابا می ده .
بابا انگار که تو برگه ها دنبال چیز خاصیه بعد از جستجو و نگاه های فراوان می گه : لا اقل به
خاطر من تو بیست های اولت علوم معارف می زدی !
هدی : وا ؟؟؟؟ بابا ؟؟؟ یعنی من باید به خاطر دل شما باید انتخاب رشته کنم ؟؟؟
بابا که ناراحت شده می گه : اصلاً هیچی ولش کن .
هدی : وا ؟؟؟؟؟!!!!
روز اعلام نتایج نهایی کنکور/ ساعت 30 : 12 ظهر /5 شنبه
مامان هدی بعد از صحبت با بابا هدی به سمت اتاق هدی می دوئه و هدی رو که طبق معمول
همیشه خوابه با صدای جیغش بیدار می کنه و می گه : پاشو ادبیات فارسی الزهرا
( سلام الله علیها ) قبول شدی پاشو بچه پاشو .
هدی پا می شه و می گه : باز دوباره چی شده کله سحر اومدی بیدارم می کنی ؟؟ !!
مامان هدی با صدای جیغ مانندی : بابا ادبیات فارسی الزهرا (سلام الله علیها ) قبول شدی
مبارکه پاشو دیگه . ( انتخاب 52 )
دهن هدی مث نهنگ واز می شه و رو زمین میفته و کف می کنه و از شدت تعجب خشکش
می زنه .
هدی تو توهم فانتزی : مگه میشه ؟؟ آخه چرا ؟؟؟ همه ی مشاورا گفتن علوم اجتماعی قبولی
آخه چرا ؟ این همه پول بی یا با زبونو ریختیم تو حلقوم اینا که این طوری واسمون انتخاب
رشته کنن ؟ آخه چرا ؟
مونده بود ناراحت باشه یا خوشحال اما دوباره گرفت خوابید تا باباهدی با دسته گل و
لبتاپش اومد .
مامان هدی ، هدی رو بلند می کنه و می گه : پاشو بابات اومده .
هدی با بی حالی تمام پا میشه و می ره تو حال و می گه : سلام .
باباهدی می گه : سلام مبارک باشه . چرا این قدر بی حالی ؟؟؟ رشته به این خوبی دانشگاه
به این ماهی .
هدی که حالا رو مبل نشسته می گه : هیچی همین جوری .
باباهدی : یه زنگ به بابایی ( خدا رحمتش کنه چقدر دوست داشت عروسیمونو ببینه ) بزن .
همش می گه پس نتیجه ش چی شد . پاشو همین الان یه زنگ بزن و برا فردا دعوتشون کن .
هدی پا میشه و زنگ می زنه . تلفن سه باری بوق می خوره . زن باباییم گوشی رو بر
می داره و می گه : بفرمایین
هدی : سلام فروغ خانوم خوب هستین ؟ بابایی خوبه ؟ میشه باهاش صحبت کنم ؟
فروغ خانوم : بله چرا نمیشه . یه چند لحظه صبر کن .
بابایی : الو ؟
هدی : الو ، سلام بابایی . چطوری ؟ خوبی ؟ دلم واست تنگ شده . خونه ما نمیای ؟
بابایی : سلام بابا منم دلم تنگ شده چشم میام .
هدی : بابایی بالاخره اون روزی که دوست داشتی رسید هدیت دانشگاه قبول شده .
بابایی : راست می گی قبول شدی . آفرین تبریک می گم . فروغ بیا بچمون دانشگاه قبول
شده . حالا چی قبول شدی بابا ؟
هدی : ادبیات فارسی .
بابایی : رشته ی خوبیه ایشالا موفق باشی . بابا و مامانت هستن به اونا هم تبریک بگم ؟
هدی : آره بابایی صبر کن .
( دیگه زیاد حوصلتون رو سر نمی برم فرداش مامانم مرغ بریون درست کرد و بابا بزرگمم
طبق قولش یه چک 100 هزار تومنی داد و و بابامم گوشی و سیم کارت خرید . عموم یه
ربع سکه داد و یکی از خاله هامم روسری و کیفو لباس )
اوایل ترم اول / خونه
باباهدی : من دارم با آقای محمدی که تو وزارت کشوره صحبت می کنم برا تغییر رشته .
تو هم دائم برو پیش این خانوم ایزدی هم واسه کار هم واسه تغییر رشته کمکت می کنه
من باهاش صحبت کردم . شنبه حتماً برو پیشش .
هدی درحالی که جا خورده و متعجب مونده می پرسه : وا ؟؟؟!!! بابا ؟؟ مگه ادبیات چشه ؟؟؟
بابا هدی : همین که گفتم . رو حرف منم حرف نمی زنی . قدیما هر چی مادر پدرا
می گفتن بچه ها فقط می گفتن چشم اما حالا . امان از اولاد بد !!!
هدی بغض می کنه .
( بماند که بعدها چه وعده هایی که باباهدی به هدی نمی ده اما مث همیشه هدی
می دونه که فقط حرفه و بس )
دانشگاه الزهرا ( سلام الله علیها ) / کتابخانه مرکزی / طبقه دوم / دفتر خانوم ایزدی / ساعت 30 : 11
هدی : سلام ، ببخشید خانوم دفتر خانوم ایزدی همین جاست ؟
خانوم شهبازی : بله ، کاری داشتید ؟
هدی : بله ، من هدیه یوسفی هستم پدرم قبلاً با خانوم ایزدی هم درباره ی تغییر رشته و
هم کار صحبت کرده بودند .
خانوم شهبازی : آخه الان تو جلسه ان و جلسشون طول می کشه . برو فردا ساعت 12 بیا .
هدی : ببخشید ، آخه من فردا اصلاً دانشگاه نیستم .
خانوم شهبازی در حالی که دفتر ش را بیرون می آورد و به آن نگاهی می اندازد می گوید :
خب چه روزی دانشگاهی بگو تا ببینم وقت خانوم دکتر اون روز خالی هست یا نه .
( خلاصه بعد از بحث های طولانی ساعتی به من وقت داد که در آن ساعت کلاس داشتم .
با خودم گفتم از کلاس جیم می شم که اتفاقاًً استاد گیر داد و نذاشت . بالاخره بعد از هفته ها
ما با ایشون ملاقات کردیمو و فهمیدیم الحمدلله ایشون مسئول هیچ کدوم از این قسمت ها
نیست و باید خودم دنبال کارام برم . خلاصه کار تغییر رشته هم که کشید به تیر یعنی اواخر
ترم دوم . )
13 تیر 88 / ساختمان شهیده قزوینی / طبقه دوم / نقل و انتقالات / دفتر خانوم پروانه
هدی : سلام ، ببخشید با خانوم پروانه کار داشتم برای تغییر رشته مزاحم شدم .
خانوم پروانه : خودم هستم . حالا رشتت چی هست ؟
هدی : ادبیات ، ادبیات فارسی
خانوم پروانه که در حال تمیز کردن عینکشه در کمال خونسردی : خب ، حالا چه رشته ای
می خوای بری ؟
هدی : علوم قرآن و حدیث .
خانوم پروانه : مگه درست انتخاب رشته نکردی که حالا می خوای تغییر بدی ؟
هدی کفرش در میاد و تو دلش به زنه می گه : ( آخه به تو چه ) اما نهایت خونسردیه خودشو
حفظ می کنه و می گه : چرا ولی فک نمی کردم انتخاب 52 قبول شم .
خلاصه خانومه دست از سر هدی بر می داره و به هدی می گه : بیا و از توی این کمد ( حالا
کمده چسبیده به دیوار . درم افتاده رو کمد مگه باز میشه . یا حضرت فیل !! ) فرم تغییر رشته
رو بر دار و پر کن ( حتی ان قدر به خودش زحمت نداد که از جاش تکون بخوره و خودش بده !
ان قدر امام گفت از این رییس بازی ها در نیارین اما مگه ما عوض میشیم . ذاتمون خرابه . والا ! )
پایان قسمت اول
ادامه دارد ...
|
اول سلام دوم میلاد پر برکت و نورانی کریم اهل بیت
رو به همتون رسما و غیر رسما ، تبریک می گم شدید به مدت مدید . از بهمن هاشمی یاد گرفتم آخه باغ کتاب زیاد می بینم ! سوم خوبید ؟؟ دعا که یادتون نرفته ؟؟؟ منم خوبم شما اصلاً نگران من نباشین به لطف خدا خوبم . دعا هم یادم نرفته . مگه من مث شما بی معرفتم ! که واسه یه آپ که خبرم نکنید تمام موهای روی سرتونو دونه دونه بکنمو کچلتون کنم . واسه بعد از ماه مبارک سه تا طرح دارم یکی قرآن خوانی ، مثلاً ولادت روز یه ختم قرآن کرده باشیم . تفسیر و معنی آیه ها ، برای این کار لازم نیست زحمت زیاد بکشید تو نت هستش . منابعش رو در اختیارتون می زارم . مثلا ً به میزان ثبت نامی که کردید . مثلا 20 نفر هر کسی یک هفته به اون تعلق داره که هر آیه که واقعاً احساس می کنه علاقه ی زیادی به اون داره رو تو هفته ی خودش میزاره رو وب و بر و بچ و خبر می کنه البت از یک هفته قبل به این جانب آیه مورد نظرو می گه تا تکراری نباشه . هم ما بیشتر با مفاهیم قرآن آشنا می شیم هم به جای گشتن دنبال چیزها و کارای الکی لا اقل به اون معنی قرآن تو اون هفته سعی می کنیم که عمل کنیم . به قول آبجی ناتنی سیندرلا ، همون آناستیزای خودمون با اون یکی آبجیش گرزیلا آگه بتونه ! سومی طرح مشاوره است که ان شاء الله از بعد از ماه مبارک در خدمتتون هستم برنامه ش رو ریختم و تکمیله شما نگران نباشید . در هر زمینه ای فرقی نداره . مشاوره رایگانه . ان شاء الله در طول هفته ساعاتی خاص در وبلاگ آن هستم تا شما بتونید آنلاین مشاوره بشید . البت اگه جمعیت زیاد شد اون وقت باید وقت قبلی بگیرین !!! حالا تویضیحات بیشتر بماند واسه بعد بفرما همه برنامه ها مو لو دادم و پتشو ریختم رو آب و خاک و آسمون و همه جا !
|
چند وقت پیش شروع کردم به اسپیک با خدا خان . البت همیشه با خدا حرف می زدما اما
این متفاوت از بقیه بود خلاصه تا اینکه تصمیم گرفتم واسش نامه بنویسم بهش گفتم خدا
حال نمی ده همه بهت می گن خدا اما من دوس دارم باهات خیلی صمیمی باشم چون
نمی دونم دقیقا کی هستی و چه شکلی و چون مث یه بابا حتی از بابا هم بیشتر مهربونی
واس همین بهت می گم بابا لنگ دراز .
اولین نامه :
سلام بابا چلوطی ؟؟
خوفی ؟؟
ما هم به لطف و مرهمت شما خوف خوفیم .
دیشب که نه اما صبح قبل از سحر تازه 4 اومدم که مثلا یه شرتکی بزنم خیلی تو فکر غم و
غصه هام و مشکلاتم افتادم اما سریع به یادت آوردمو و اشکامو پاک کردمو و گفتم حسبنا الله
و نعم الوکیل . بقیه رو وللللله بقیه کشک روی آشن . مهم آشه که اون تویی .
خلاصه خیلی یادت کردم تو هم اون بالایی یه یادی از ما بکن و دست ما و بقیه ی دوستانو بگیر .
همه خفم کردن دعاشون کنم بابا تو رو خدا جواب اینا رو بده تا دونه دونه موهامو از ته نکندن .
ببین ،فقط دو تا تار مو مونده برام فک کنم باید شامپو سیر پرژک بزنم . راستی دفعه بعدی که
واست نامه دادم پول زیاد بفرست که کار لنگه .
خب دیگه من برم ماه رمضونه خوابم میاد
کاری نداری ؟؟؟
فدات
خب دیگه حرفی ندارم .
التماس دعا
یا علی
![]()
ادامه داستان داداش حسین ببخشید دیر شد آخه تازه داستانو از
داداش تحویل گرفتم
ببخشید![]()
هر سال رونق باغ نسبت به سال گذشته بیشتر می شد و این مسئله سعید را به گفته پدرش که اگر
مار را جادو کنی تا ابد با توست و برکت نیز در زندگیت می اندازد با ایمانتر می ساخت.
خوشبختی سعید به حدی رسیده بود که در بانک سوئیس نیز حساب باز کرده بود و لی کشاورزی و
خصوصا این باغ تنها منبع درآمدش شده بود روزانه مقدارزیادی برای مار غذا می آورد و مار هم به آسانی
در باغ حرکت می کرد بدون آنکه از چیزی یا کسی بترسد و او نیز جای گرم ونرم برای خودش یافته بود و
نمی خاست جای دیگری مستقر گردد.
چند سالی به همین منوال گذشته بود و سعید قصد داشت زنی را به اختیار خود درآورد مار که از عشق
چیزی نمی فهمید بی توجه به این مسئله شده بود ولی بعد ازدواج سعید رفته رفته دوستی آن دو تیره تر
گشته بود . سعید کمتر به مار سر می زد .چند مرتبه مار خواست که از آنجا برود ولی نمی توانست
سعید را ترک کند .
گذشت زمان توانست کمی این بی توجهی را کمرنگتر کند و سعید را به سمت وسوی مار کشاند .
روزگاران خوش سعید با تولد فرزندانش نیز بهتر شد و سعید گمان می کرد که خدا توجه زیادی به او عطا
فرموده است گرچه بابت کارهای خوب سعید نیز بود .
پسران سعید بزرگ شدند تا اینکه به انفوان جوانی قدم گذاشتند و روزی قصد آمدن به باغ را کردند .
سعید تا فرزندان را دید از آمدن آنها به باغ بعد گذشت پانزده سال بسیار خوشنود شد و برای کاری راهی
شهر شد و از یاد برد که به فرزندانش بگوید با مارها به درستی رفتار کند مار باغ که خود را ساکن دیرینه
ی باغ می پنداشت برای هواخوری و گشت وگذار از لانه اش بیرون امد و با پسران سعید روبرو شد .
پسران سعید به شدت از مار ترسیدند وبا بیلی که بر دست داشتند بر مار زندند واو را از وسط به دونیم
کردند . مار که به دور خودش می چرخید ناله هایی کرد که گوش سعید را به صدا درآورد و سعید نگران به
باغ برگشت و پیکر دو تکه ی مار را نظاره کرد وانقدر گریست تا از حال رفت .
تا چند مدت نمی توانست حرفی بزند و غذا بخورد بسیار لاغرتر شده بود . تازه پسران او فهمیده بودند که
با پدرشان چه کردند و فرشته ایی را که پدر از آن سخن می گفت همان ماری بود که آنها او را از وسط به
دو نیم کردند دیگر روزگار مثل گذشته نشد درختان خشک شدند و زمین آفت زد و تمام محصولات باغ بر
باد رفت خانه ی آنها نیز بر اثر جرقه ی کولر آتش گرفت و سوخت و پولهای بانک سویس را که برای امرار
معاش در خانه نهاده بودند نیز بر باد رفت حال دیگر سعید از آنچه که بود نیز بینوا تر شده بود .
هوا خیلی سرد شده بود وسعید پا شد ودر را بست ولی هرگز نتوانست غم وغصه های دلش را ببندد.
دوستای اصفهونیمونو یادتونه که ، مهتاب و محمد . اتفاقا هفته ی قبل ماه رمضون خونمون بودن .
جاتون خالی یه شب رفتیم باشگاه دیپلماتیک ، یه شبم رفتیم طلاییه ، البت چون مهتاب چادری نبود
مجبور شدیم دوباره تا دم در طلاییه بدویم واس یه چادر . آخه چرا ؟ هر کسی یه عقیده ای داره باید به
عقاید انسان ها احترام گذاشت حتی از نوع غلطش . مثلاً ما که ان قدر ادعامون میشه پس فردا که پرده
ها کنار رفت معلوم میشه تازه کجای کاریم . شاید وضعیت ما از اون ها بد تر باشه ! والا !
حالا بریم سر اصل ماجرا :
دقیقاً یادم نیست سال چند بود وی یادمه خیلی بچه بودم شاید 5 شاید 6 شایدم 7 ولی بیشتر نه رفته
بودیم اصفهان . دوستامون بردنمون خونه ی داییشون . از قضا مهتاب اینا یه دختر دایی به اسم مائده
داشتند که دو سه سالی از من بزرگ تر بود . ما چهار تا یعنی من و مهتابو داداشامون ( یا به اصطلاح
خودمون : دو تا محمد ها ) تصمیم گرفتیم واسه مائده جشن پتو بگیریم . آقا ما رفتیم تو اتاق این مائده
هه وقتی اومدیم بیرون اثری از اتاق باقی نمونده بود شده بود جنگل یعنی به این حالت در آوردیم اتاقشو
( بنده خدا )
خودشم که دیگه نگو یه پتو انداختیم رو خانوم حالا نزن کی بزن و دائم می گفتیم هشت بتولا علی مائده
کچولا . حالا معنیش یعنی چی فک نمی کنم قوم مغولم خبر داشته باشن . خلاصه ما این بنده خدا رو
به وضعی در آوردیم که حتی تو سال های بعد هم که ما اصفهان می رفتیم اونا جرأت اومدن خونه ی
عمشونو نداشتن . حالا از قضا مائده بزرگ شده و عقد کرده . این دفعه که دوستامون از اصفهان اومدن
گفتن مائده کچولا پر . گفتم اااا پس تمام اون هشت بتولا ها اثر خودشونو رو مائده کچولا کردن . ایولا .
ایول به خودمون چرا ما رو دعوت نکردن ؟؟؟!!! (با پر رویی تمام ) بگو ما رو عروسیش دعوت کنه یه جشن
پتو اون وسط بیایم و تا شب گفتیم و خندیدیم جاتون خالی .
التماس دعا![]()
نمی دونم چرا ولی اون روز بی خودی دلهره داشتم
الکیا ولی داشتم دیگه
. تا شب . یادم نیست
یه دفعه چی شد ولی یادمه که یه دفعه دیدم مامانم داره جیغ می زنه وای بد بخت شدی وای بی چاره
شدی از کنکور جا موندی الهی خفه نشی الهی بمیری الهی ...
( به دلیل زشت بودن فحش ها
ناچار به حذف آن ها شدم
) . بعد هم مث چی غصه می خوردم وای بدبخت شدم
. اما دو دقیقه
بعد یادم اومد که من کنکور دادم که رتبه ام شد 3671 الان دانشگاه می رم
پس اینا چیه چرا مامان
جیغ می زنه ...
نفهمیدم به چه فاصله ای اما یه بار دیگه دیدم تو ماشین گیر کردیمو ترافیکه من و مامانم داریم زار می
زنیم
اما راننده این خیالش نیست و دوباره جاموندم .![]()
یه بار دیگه هم دیدم که رسیدم اما سر کنکور ریاضی
آخه چرا ؟
یه بار دیگه هم دیدم رسیدم اما چون ماشین حساب همراهم بود پدرمو در آوردنو منو از سر جلسه
انداختن بیرون .![]()
یه بار دیگه هم دیدم رسیدم کنکور دادم ولی قبول نشدم
. همه قبول شدن الا من . آخه چرا ؟![]()
حالا بماند که اون شب تا صبح خواب
کنکور می دیدم و دائم با ترس از خواب می پریدم
بار آخر که
واقعاً داشتم دیونه می شدم اما بابام یه دفعه مث زورو اومد بالا سرمو
سر بزنگاه رسید و منو از این
غم گنده نجات داد و منو واسه نماز صبح بیدار کرد و مث زورو بهم گفت دستو بده من بلند شو و پشت
جناب کنکورم یه z ناقابل زد
( منظورش زهی خیال باطل بود )
.
آخ بابا چی می شد همیشه ، زورو می موندی ؟![]()
هان ؟
دمت گرم بابا !
منو خلاص کردی از دست این غول بی در و پیکر ، این کنکور لعنتی که حتی حالا که
ازش رد شدم بازم دارم خوابشو
می بینم . آخه چرا ؟![]()
بالاخره ته تهش کنکور خان
:
ما گذشتیم و گذشت آن چه تو با ما کردی
تو بمـــــان و دگران وای به حال دگران![]()
نماز روزه تون قبول ![]()
التماس دعا![]()
سلام برو بچ![]()
|
تا دعا یادتون نره
اول از همه تشکر می کنم از ایشون بود و براشون دعا می کنیم بعدش از کسی که یک هفته برای من و بلاگ من زحمت کشید بعدش از ختم قرآن بسیار زحمت کشید بعدش از : آبجی ها :
نگیرین کمان
داشته باش برادرا :
بورقانی
|
|
بچه ها :
|
|
بچه ها :
|
![]()
![]()
![]()
حلول ماه مبارک رمضان بر شما مبارک![]()
![]()
![]()
![]()

این طرح ختمه قرآنه که از وبلاگ یکی از بچه ها
البت با اجازه کش رفتم ![]()
سریع برای ثبت نام به قسمت نظرات مراجعه کنید .
هر روز یه جزء اگه دوست داشتین با معنی
از روز شنبه ۳۱ مرداد
نیتتون باید
سلامتی و تعجیل در فرج آقا و حاجت ۲۹ نفر دیگه باشه
پس یعنی خودتون رو دعا معا نکنین
چون ما دعاتون می کنیم .![]()
هر کی هر جزء بهش افتاد فرداش جزء بعدو می خونه یعنی مثلاً
به من جز ۱۲ افتاده ، شنبه جزء ۱۲ رو می خونم یکشنبه جزء ۱۳ .
اوکی ؟؟؟![]()
راستی سر سفره دعا نکنینما کشتمتون ![]()
سر سفره شام نه سحر و افطار اوکی ؟؟؟؟![]()
بیاین جدول
|
جزء |
افراد |
|
1 |
|
|
2 |
|
|
3 |
|
|
4 |
|
|
5 |
|
|
6 |
|
|
7 |
|
|
8 |
|
|
9 |
|
|
10 |
|
|
11 |
|
|
12 |
|
|
13 |
|
|
14 |
|
|
15 |
|
|
16 |
|
|
17 |
|
|
18 |
|
|
19 |
|
|
20 |
|
|
21 |
|
|
22 |
|
|
23 |
|
|
24 |
|
|
25 |
|
|
26 |
|
|
27 |
|
|
28 |
|
|
29 |
|
|
30 |



